مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
298
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
شومان گفت : اى على ، چگونه مرا حقير ميشمرى ؟ بنام بزرگ خدا سوگند كه من درين كار با شما موافقت نكنم . اين بگفت و خشمگين برخاست . احمد دنف روى بزيردستان كرده ، گفت : هر ده تن از شما بكوئى رفته ، دليله را جستجو كنيد . آنگاه على كتف الجمل با ده تن برفتند و پيش از آنكه پراكنده شوند ، با يكديگر گفتند كه : در فلان محلت در يك جا جمع آئيم . پس در شهر شايع شد كه احمد ، پديد آوردن دليلهء محتاله را بذمت گرفته . آنگاه زينب با مادر خود گفت : اى مادر ، اگر حيلتگر و عيارى ، بايد حيلتى باحمد دنف ببازى . دليله گفت : اى دختر ، من جز از حسن شومان از كسى نميترسم . زينب گفت : بگيسوان خودم سوگند كه جامههاى چهل و يك تن عيار از بهر تو حاضر آورم . درحال ، برخاسته ، جامهء فاخر بپوشيد و نقابى بر رخ بياويخت و بنزد عطارى شد كه آن عطار داراى خانهاى بود دو درى . يك دينار به آن عطار داده ، به او گفت : خانهء خود را يك امروز به من كرايه ده . عطار ، كليدهاى خانه به دو سپرد . زينب بخانهء خويش بازگشته ، فرشها بدرازگوش هيزمفروش نهاد و بدان خانه بياورد و فروش در خانه گسترده ، سفرهء طعام و شربت بنهاد و خود ، روگشاده بر در بايستاد . كه ناگاه على كتف الجمل با تابعان خود برسيدند . زينب پيش رفته ، زمين ببوسيد . على كتف الجمل ديد دختركيست خوبروى . مهرش برو بجنبيد و به او گفت : چه ميخواهى ؟ زينب گفت : تو احمد دنف هستى ؟ على گفت : نه . من از زيردستان اويم و نام من على كتف الجمل است . زينب گفت : بكجا ميرويد ؟ على گفت : از بهر عجوز حيلتگر كه مال مردم برده ، همىگرديم . تو بگو كه كيستى و از بهر چه درين مكان ايستادهء ؟ زينب گفت : پدر من در موصل بود . چون او بمرد ، مالى بسيار بميراث گذاشت . من بدين شهر آمدم و از مردم پرسيدم : كيست كه درين شهر ، مرا حمايت تواند كرد ؟ گفتند : جز احمد دنف ، كس ترا حمايت نتواند كرد . على گفت : زيردستان او نيز ترا حمايت توانند كرد . پس زينب بايشان گفت : پاس خاطر من لقمهء نان بخوريد و جرعهء آب بنوشيد . ايشان دعوت زينب را اجابت كردند و به خانه اندر شده ، خوردنى بخوردند و